خرید بک لینک

داره صدای بارون میاد...

میدونم که باید الان خواب باشم

اتفاقای جدیدی که فکر نمیکردم رخ بده افتاده و ذوق شونو دارم

پتو رو میکشم روی خودم

چند روز پیش یکی از عزیزترین ادمای زندگیم زخم کاری زد ولی فقط چند دقیقه بهمم ریخت...ظاهرا بزرگ شدم و چقدر این حس کنترل رو دوست دارم

بارون شدیدتر شده...

بارون رو هیچوخ دوس نداشتم.اگه روزی خواستم مهاجرت کنم باید ی شهر افتابی پیدا کنم...

هرچی که میخواستم پارسال بهش برسم الان دارم و این درون منو شعله ور میکنه ک بیشتر بخوام

بخاریمو گزاشتم رو شمعک...فکر کنم تا صبح یخ بزنم ولی حوصله ندارم پاشم زیادش کنم

بارون ارومتر شده...دلم میخواد صبح زود بیدار شم...فکر کنم چشم باز کنم باس قهوه بخورم...وای چقد دلم فرنچ پرس میخواد..چقد ریلکسم...قبلا این حال آرزوم بود

پقد خوشحالم....مرسی خدایا.مرسی زندگی..مرسی هرچیزی ک کمکم کرد این بشم...و مرسی خودم

تشورات پایانی مهمه...انگار ک خودمو مدیون کس دیگه ای بکنم

انگار چوب پری مهربان خورد تو سرم نه اینکه مار خوردم و افعی شدم !

برچسب: نویسنده: باربد قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 15 فروردين 1399 ساعت: 11:26

صفحه بندی